تبليغاتX
با یکو ت
مینی مال ، شعر ، عکس
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 1:11  توسط سامان میربستانی | 

 

تابستان که به نیمه رسید می فهمی خورشید انگار زور بیشتری برای تابیدن وُ گرم کردن دارد وَ تو انگار می سازی با این همه گرما وُ رطوبت وُ هوای شرجی اینجا ... چشمانت را آفتاب آزار خواهد داد وُ از فرط گرما حس می کنی پوست تنت هم برایت زیادی می کند ... هرگاه هم که بیرون می روی به قصد قدم زدن ، درست مثل مردی که کوه می کند عرق می ریزی وُ غر می زنی وُ غر می شنوی از این هوا ... اما چه کنی که مرد مردادی وُ بر بلندای برج اسد خانه داری ... چه کنی که مرد مرداد زندگیش همیشه گرم است وُ سخت دلبسته ی خورشید ... وَ روزی که شروعش آفتابی نباشد برایت روز خوشایندی نخواهد بود ...

امروز ، ربع قرن از زندگیت می گذرد وَ تو می پنداری همین دیروز بود انگار که کودکی هایت را تلخ وُ شیرین پشت سر جا گذاشتی وُ از کوچه ی فرداها عبور کردی ... وَ چه زود خیالات کودکی ات رنگ باخت وُ جایش را یک مشت حقایق پوشالی گرفت ... هنوز هم وقتی به بچه ها خیره می شوی آه می کشی وُ با خودت می گویی  ای کاش تمام زندگی بازی های کودکانه بود ... چرا که بچه ها در رویاهایشان به هرچه بخواهند وُ آرزو کنند می رسند ...

برای آرزو کردن اما هیچگاه دیر نیست حتا اگردر یک قدمی مرگ باشی... هرچند که به خودت وَ دنیا دروغ بگویی ... دروغ بگویی که می خواهی دنیا را مثل کره ی جغرافیایی دبستان با دستانت بچرخانی ... دروغ بگویی که می خواهی خورشید را در جیبِ کوچک شلوار لی ات جا دهی ... دروغ بگویی که می خواهی تمام ستاره های جهان را یکجا در اتاق کوچکت یکشب میهمان کنی وَ ...

تابستان که به نیمه رسید مرد مرداد راهش را کج می کند وُ می رود به نقطه ای که دیگر هیچ چیز وُ هیچکس جز آفتاب ، همصحبتش نیست...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 1:41  توسط سامان میربستانی | 

 

امروز را

آرامش سیگا ری ست

    در لحظه های پر از اضطراب

فردا

فراموشی خاطراتی ست

که دود می شود

   می رود به آسمان...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 16:29  توسط سامان میربستانی | 

 

ما تختی داریم

که در آن همیشه بیدار می مانیم

و میزی برای مطالعه

که در آن همیشه چرت می زنیم

وقتی که بیرون می رویم

کیف جیبیمان را بیرون می کشیم

کیفمان را که باز می کنیم از هوا پر می شود

آن وقت

اسکناس های هوا را در می آوریم

و به فروشنده ی نقل های ناشیرین می دهیم

تا دو عدد قرص خواب وُ بیداری را

بدون نسخه تجویز کند

 

دوباره به خانه برمی گردیم

و روی تخت می رویم که بیدار بمانیم

و سمت میز مطالعه می رویم که چرت بزنیم...

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 0:19  توسط سامان میربستانی | 

 

در پایان هر شعر

کسی با طبل خود می کوبد

قطعه ای نواخته می شود در ذهن

با نتی سفید وُ سیاه اما نامرئی

 

بر می خیزم

به پنجره چشمانم را می دوزم

با نخ وُ سوزن بی خیالی

کوه ها وُ ابرها

وحشیانه به هم گره خورده اند

آسمان

     سبز زیتونی ست

 

مینی بوس کمی دورتر

به انتظار ایستاده

باید بروم دیر می شود

دستی کرکره ها را می کشد

تعطیل است !

سفر نورها از مردمک چشم

اتاق خالی است

دفتر شعر هنوز در دستم

وَ کسی که با طبل خود می کوبید

لای کتاب گیر کرده است...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 14:52  توسط سامان میربستانی | 

 

 حالا دیگه هیچ خاطره وُ عکسی هم دیگه برامون نمونده ... همشون وُ پاره پاره کردیم وُ ریختیمشون تو زاینده رود ... تموم عکس هایی که طی یک سال هرجا رفتیم از خودمون یادگاری گرفتیم ... تموم اون نامه هایی که به هم زود به زود دادیم وُ با هر نامه انگار یک پله به هم نزدیک وُ نزدیکتر می شدیم ... حالا تیکه خرده های همشون تو جریان زاینده رود گم شدن ... تموم اون خاطره هایی که پر از خنده بود وُ عشق ...

اینجا آخرین ملاقات ما شد ... جایی که اولین دیدار ما شکل گرفت ... و این آخرین استکان های کمرباریک چای بود که درست مثل اولین ملاقات ، زیر همین سی وُ سه پل با هم وُ  در حد فاصل نگاه هامون به هم ، خوردیم وُ احساس خوشبختی داشت تو وجودمون بالا می رفت ، اما این بار... حالا دیگه همه ی ذهنمون وُ از خاطره های خوب هم پاک کردیم ... و قول دادیم دیگه هرگز به هم فکر نکنیم ... سخت بود وُ ناممکن ، اما این انگار یک اجبار بود که باید اتفاق می افتاد ... خداحافظی آخرمون من وُ به گریه انداخت ... نتونستم جلوی خودمو بگیرم ... و نگاه آخرمون به هم ، تمام کشتی های وجودمو غرق کرد ... حالا دیگه همه چیز تموم شده ...

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 10:23  توسط سامان میربستانی | 

 

نه گفتند نگویم

نگویم که امشب

مثل هر شب نیست

و هیچ دفترچه ی خاطراتی باز نخواهد شد

و هیچ آلبوم کهنه ای

گذشته ها را مرور نخواهد کرد

فردا

یک جور دیگر

تو را به بازی می گیرد

نمی شود غیبگویی کرد ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 13:48  توسط سامان میربستانی | 

 

کودک

دوچرخه

کتاب

آفتاب یکریز

خواب کسالت بعداز ظهر

سنگفرش داغ

خشکی سبزه ها وُ چمن

من این ها را امروز شناخته ام

در این پارک که کمی دورتر از خانه ام هست

و کمی نزدیک به من

 

پارک کاج های برافراشته

پارک باغچه های پر از گل وُ خار

پارک پروانه های سپید

پارک خالی وُ خلوت

پارک کودکانی که نیستند

پارک اسباب بازی های خراب

سرسره های زنگ زده

پارک صندلی های فرفورژه

پارک ویراژ موتور سیکلت های گوش خراش

پارک من

پارک ما

پارک دلتنگی های من

 

اینجا

پشت کاج ها پنهانم

روی صندلی

خیره به نا کجا

کتابی وُ دفتری در دست

درست در نقطه ی ثقل زمینم

در اینجا

چراهای بسیاری عبور می کنند وُ

تخمه ی آفتاب گردان می شکنند...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 0:2  توسط سامان میربستانی | 

 

همتای من این روزها کجاست

که شعرِ ناگهانیِ باد را برایش بخوانم

کوچه های بهت زده را که خبر کردم

بغضشان از سر حیرت ترکید

وَ حتما اگر به تیرهای چراغ برق بگویم

جرقه های مهیبی خواهند زد

فردا حوالی غروب

که خورشید از قاب آسمان می رود بیرون

به پشت بام خواهم رفت

و از آن بالا

به شهر بی انتهای خیالاتم

شیرجه خواهم زد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 16:42  توسط سامان میربستانی | 

 

هنوز هم نمی دانم

چرا این ساعتِ بی قواره ی گنبدی شکل

تا باطری عمرش کار می کند

مثل تیک تاکِ قلب من نمی تپد!؟

و راستی هم نمی دانم

چرا تلفن های بشارت ملکوت

هر گاه که زنگ می زنند

خبر مرگ کسانی را می دهند

که تا دیروز زنده بوده اند!؟

ای کاش می شد همه جا

مثل تالاب ذهن آن پرنده ی آزاد باشد

پر از ملایمت و رهایی

تا آنجا که می شد

صدای گام های آن نورسیده

که از آن سوی نمی دانم کجا

به ما نزدیک و  نزدیکتر می شود را شنید...

 

باطری ساعت را بیرون می کشم

دو شاخه ی تلفن را از پریز جدا می کنم

اما آخر نمی دانم

با تیک تاک قلب خودم چه کنم!!؟...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387ساعت 15:2  توسط سامان میربستانی | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 20:18  توسط سامان میربستانی | 

 

یک داستان همیشگی وُ تکراری

تو نمی آیی وُ من

پشت پنجره باید

تو را وُ نداشته هایم را انتظار بکشم

وَ دیگر از دست هیچکس کاری بر نمی آید

من

جزیره ای تنها وُ تک افتاده می شوم

                در اقیانوس سرگردانی

وَ تو

یک کشتی نجات می شوی

            برای اسارت دل

حالا به این باور رسیده ام که باید

قدر تک تک نگاه ها وُ حرف هایمان را می داشتم

اما حالا ، دیر است

مثل تمام چیزهایی که دیر می شود وُ   

                 زود از دست می رود...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 20:0  توسط سامان میربستانی | 

 

وقت نوشتن فرا می رسد

و دل

پر از نمی دانم هاست

من

پر از کتاب های نخوانده ام

پر از وقت های تلف شده

از ساعت های بی حوصلگی پرم

 

وقت تاخت و تاز قلم

بر ستیغ کاهیِ کاغذ

در اولین ساعت بامداد

من

نمی دانم از چه خواهم نوشت!

از شعرهایی که در من نجوشید

یا از قصه هایی که در من به اوج نرسید

یا از ثانیه هایی که در من نگذشت

جز به تعلیق و تردید!

 

و فراموش کرده ام

پرده ها را صبح

برای دوباره دیدن آفتاب بکشم

و سلامم را قورت دادم

وقتی خروس بی محل همسایه مان

لنگه ی ظهر

مرا از خواب ناخوشم بیدار کرد

 

وقت دل سپردن فرا می رسد

و قلب من

دلتنگ تر از همیشه

در پوست خود نمی گنجد

یادم باشد

فردا حتماً

برای خودم اسپند دود کنم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 15:42  توسط سامان میربستانی | 

 

شبی که حباب چراغ حیاط را روشن کردیم

به هوای خواندن پاره ورق های شعرمان

که روی پلکان پر از گلدان خانه روییده بود

چشمهامان را به آسمان تاریک دوختیم

ولی نه ماه را دیدیم

و نه ستاره ها را

هوا ابری بود

و ما تنها میان تاریکی

دو چشم نورانی را دیدیم

که نورشان از پس ابرها

بند بند اشعارمان را

پر از شبنما می کرد

و ما

چشم از آسمان برنداشتیم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 9:36  توسط سامان میربستانی | 

 

آهنگ ملایم وُ محزونی در هوای خانه جریان داشت ... مادر ، کنار دست پنجره نشسته بود وُ آلبوم کهنه را ورق می زد وُ نگاه می کرد ... آلبومی پر از عکس ها وُ خاطره های سیاه وُ سپید ... مادر هر وقت دلش می گرفت سراغ این آلبوم می رفت وُ آنقدر غرق دیدن می شد که گذشت زمان را هرگز نمی فهمید ... گاه ساعت ها در سایه روشنای همین پنجره به عکسی زل می زد وُ به فکر فرو می رفت ... در آن لحظه نگاهش می درخشید وُ گاه لبخند ملیحی به گوشه ی لبهایش آهسته نقش می بست ... مادر ، همیشه وقتی به آخرین عکس این آلبوم می رسید بغضش به یکباره می ترکید وُ نم نم اشکهایش ، خاطرات درون آلبوم را بوسه باران می کرد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 9:35  توسط سامان میربستانی | 
 
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 14:43  توسط سامان میربستانی | 

 

در وقت هایی که در بی وقتی می گذرند

من

پا به پای ثانیه های زندگی

به کوچ ، به گریختن

به پناهنده شدن فکر می کنم

فکر می کنم آب های جهان

برای فرار کردن من کوچکند

 

گریز اصل زندگی ست

در وقت هایی که در بی وقتی رخ می دهند

به آب ها ، به اقیانوس ها

به خیالاتی که سرک می کشد

در توهم نابارور لحظات من

 

من می گریزم

مثل کبوتر خیال

با بال های بسته وُ میل مفرط پرواز...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 14:27  توسط سامان میربستانی | 

 

قصه ی دل ماست

که می گیرد و گاه می گرید

آن هنگام که نیستی و

با نبودنت

دنیای ما هم نیست می شود

تنها بهانه ی بودن ما

لبخندهای بی کرانه ی توست...

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 0:26  توسط سامان میربستانی | 

 

روی اجاق گاز

نشانی از غذا نبود

دیگ ها و لگن هایی که گرد آمده بودند

تا شکم پاره های گرسنه را

به حسرت دانه های برنج و

خورشت های پرملات پر از گوشت واگذارند

 

و همسایه گرسنه بود

بی رمق

در گوشه ای از اتاق بی رونق خویش

در روشنایی ی دلمرده و کمسویی

چون مرداری روی زمین افتاده بود

و دیگ ها و لگن ها همچنان

بر روی اجاق گاز

به اندیشه ی تاریک یک لقمه نان

بیهوده انتظار فردا را

     بدوش می کشیدند...

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 14:16  توسط سامان میربستانی | 

 

پنجره را باز می کنی

هواپیمایی از لابه لای ابرها می گذرد

آسمان می غرد

 شیشه ها می لرزد وَ ترک می خورد

و تو از هراس

پنجره را می بندی

هواپیما از لابه لای ابرها می گذرد

دور می شود

و در افقی دوردست

از قاب کهنه ی پنجره محو می گردد

آسمان ترک خورده است...

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 14:16  توسط سامان میربستانی | 

 

بر بلندای برج

امید ساختن لانه ای را دارند

دو پرنده ی بی آشیان...

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 15:23  توسط سامان میربستانی | 

 

گردنبندی از صدف

برای تو ساخته ام

که یادت باشد

کنار ساحل دریا هم

اگر بی تو بوده ام

به یادت هستم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 14:5  توسط سامان میربستانی | 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 14:24  توسط سامان میربستانی | 

 

آن هنگام

که نمی بینند

  لبخندت را ،

آن هنگام

که نمی شنوند

  صدایت را ،

آن هنگام

که نمی خوانند    

  نگاهت را ،

آن هنگام

که نمی گیرند

  دستت را ،

آن هنگام

که نمی فهمند

  دردت را ،

آن هنگام

که نمی گویند

  چاره ات را

در انزوای خودت

بمان

و به دنبال

خدایی  

خیالی باش...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 14:21  توسط سامان میربستانی |